تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


تجربه شارون  

درخت کاج بسیار بزرگی را روبروی خود دیدم. جزییات تنه درخت، آوندهاي حیات بخش کوچک را در برگ هاي لطیف و ظریفش و ریشه هايش را زیر زمین به خوبی می توانستم ببینم. آنچه که میدیدم فقط یک درخت نبود. این درخت بخشهاي مجزایی داشت که کل درخت را تشکیل میدادند. میدیدم که این بخشها چقدر برای حیات درخت اهمیت دارند. و درخت برای محیط اطرافش چقدر مهم است. سپس متوجه شدم که تا چه اندازه همه این بخشها بهم متصلند و وحدت دارند در عین حال که هربخش برای خودش و‌در جای خودش

ادامه مطلب  

 

من امروز خونه ای دیدم با پنجره هاي بزرگ رو به یک عالما درخت خونه ای با چوب هاي قهوه ای گرم  از قدم زدن تو اون خونه احساس گرما کردم . دنج و کوچیک و گرم ..  کاش اون خونه من بود ... از این کاشکی هايی که تا واقعیت نع خیلی ولی خوب یه جورایی زیاد فاصله داره ...
من عاشق پنجره هاش شدم که رو به درخت هاي زمستونی باز میشد ...
 

ادامه مطلب  

توجه توجه توجه  

با سلام به باباها و مامانای مهربون 
مسابقه نویسنده کوچک
پسرم یکی از داستان هاي ناتمام زیر را انتخاب کرده وتمام کن 
-درخت گفت:کاش می توانستم از این جا بروم.......
-زهرا جوجه اش را توی جعبه گذاشت و به خدا گفت:خدایا تا
من از مدرسه می آیم ،مواظب جوجه ام باش..........
-سنجاب کوچولو خواست از درخت پایین بیاید که دید ،گرگی
زیر درخت خوابیده است.....
دوست دارم همه ی شما پسرای خوبم در این مسابقه شرکت کنید
پسرم هروقت نوشتی به مدرسه بیار و به من بده
راستی جایزه هم دا

ادامه مطلب  

چگونه طراح داخلی شوم؟  

بدون شک برای ارایه هنری به ظرافت و زیبایی طراحی داخلی باید مهارت و توانمندی هاي خاصی داشته باشید. به عنوان مثال یک طراح داخلی باید مهارت هاي خلاقانه و عملی خوبی داشته باشد. او باید به خوبی بتواند با دیگران ارتباط برقرار کرده و توان عالی ای در سازماندهی کارها داشته باشد. طراحان داخلی باید در دیگر زمینه‌هاي مرتبط مثلا کف سازی یا قوانین محلی ساختمان سازی که ممکن است تصمیم گیری‌هاي آن‌ها را تحت تاثیر قرار دهند، نیز اطلاعاتی داشته باشند

ادامه مطلب  

133- لیل  

- بالرحمن - 
 
م. برایم از "جبه خانه"ی گلشیری می نویسد. می‌گویم یادم باشد بخانمش. بعدترش نیمه ی تاریک ماه را ورق می‌زنم ولی جبه خانه را پیدا نمیکنم. چشمم می خورد به "زیر درخت لیل". یادم می آید که دیروز هم جایی چیزی خاندم از درخت لیل و سایه اش. به نظرم می آید که تا دیروز اسمش را هم نشنیده بودم. از سر کنجکاوی می روم زیر درخت لیلی که گلشیری نشسته است: "حالا که این را می نویسم می دانم که میوه ی لیل چرا سرخ جگری است. برای همین هم می نویسم تا اگر کسی گرفتار ر

ادامه مطلب  

رویا از پس رویای بی دل  

دوباره شب و بیخوابی عاشقانه...گویی خاطرات درون کوچه پس کوچه هاي مغزمان دشمنی عجیبی با آرام گرفتن پلکهايمان دارندانگار ن انگار که همین دیده پر آشوب بوده ک زمانی درآن کوچه ها می چرخید...باز مرغ خیال بر روی درخت رویاها مینشیند...آه چه شدی تو... درختی که زمانی سبز و پربار بود با شکوفه هاي گیلاس و عطر بهار نارنج حال آن مس وجودش طلا شده و با کیمیاگری خود همه وجودش را افشا کرده و از اعماق وجود فریاد عشق سر‌‌می‌دهد و اشک میریزد و با این تضرع گویی خود را

ادامه مطلب  

حکایتی صوفیانه  

حکایتی صوفیانه
مردی، به جستجو و طلب برخاسته بود. او از اولین مردی که خارج از شهر، زیر درختی نشسته بود پرسید: چگونه و از کجا، برای خودم مرشدی بیابم؟مرد اینگونه پاسخش داد: این علامت‌هايی که می‌گویم، علامت‌ها و نشانه‌هاي مرشد هستند. او در زیر درختی چنین و چنان نشسته است، چشمانی عجیب و خاص دارد، و انرژی‌ای خاص و ارتعاشی عجیب . . . مرد جوینده خیلی خوشحال شد - چون نشانی از مرشد در دست داشت - او سی سال، با نشان‌هاي مدّ نظرش در پی مرشد گشت. با مرشدان و

ادامه مطلب  

 

دست ات را به من بده دست هاي تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه هاي تورا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

ادامه مطلب  

 

دست ات را به من بده دست هاي تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه هاي تورا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

ادامه مطلب  

برگی از کتاب ضد  

من آسمان پر از ابرهاي دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
 
من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم، نمی میرم
 
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
 
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه هاي زنجیرم
 
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
 
فاضل نظری
 

ادامه مطلب  

برگی از کتاب ضد  

من آسمان پر از ابرهاي دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
 
من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم، نمی میرم
 
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
 
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه هاي زنجیرم
 
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
 
فاضل نظری
 

ادامه مطلب  

جهان متحول و قوانین ثابت  

سئوال :آیا می توان جامعه متحرک و پویا را با قوانین ثابت ولا یتغیر دینی اداره کرد ؟
سئوال:آیا قوانین ثابت الهی سد راه تکامل و پیشرفت محسوب نمی شود؟
سئوال:آیا با وجود حاکمیت اصول ثابت که در جمله (حَلالُ مُحمدٍ حلالٌ الی یومِ القیامه و حرامُهُ حرامٌ الی یوم ِ القیامهِ) جگونه در دنیای پیچیده کنونی پیاده می شود 
 
سئوال:آیا در عمل و میدان اجراءبا بن بست مواجه نخواهد شد ؟ و ده ها سئوال دیگر 
 
استاد شهید مرتضی مطهری می گوید . انسان به لحاظ انسانیت و

ادامه مطلب  

جهان متحول و قوانین ثابت  

سئوال :آیا می توان جامعه متحرک و پویا را با قوانین ثابت ولا یتغیر دینی اداره کرد ؟
سئوال:آیا قوانین ثابت الهی سد راه تکامل و پیشرفت محسوب نمی شود؟
سئوال:آیا با وجود حاکمیت اصول ثابت که در جمله (حَلالُ مُحمدٍ حلالٌ الی یومِ القیامه و حرامُهُ حرامٌ الی یوم ِ القیامهِ) جگونه در دنیای پیچیده کنونی پیاده می شود 
 
سئوال:آیا در عمل و میدان اجراءبا بن بست مواجه نخواهد شد ؟ و ده ها سئوال دیگر 
 
استاد شهید مرتضی مطهری می گوید . انسان به لحاظ انسانیت و

ادامه مطلب  

گناهان فرو می ریزند...  

ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهايش فرو ریخت . آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنین كردم ؟
گفتم : چرا این كار را كردى ؟
در پاسخ گفت :یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم ، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهايش فرو ریخت . سپس فرمود:سلمان ! سۆ ال نكردى چرا این كار را انجام دادم ؟
گفتم : منظورتان از این كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت ، سپس نمازه

ادامه مطلب  

نیمه شب...  

 ساعت2:24 نیمه شب ... خوابم نمیاد... شدید
سرما خوردم ...دارو هم نمی تونم بخورم ...
زمستان هم در حال گذر هست ...هیچی از روزامون
نفهمیدیدم... امیدوارم سال هاي بعدی بتونم باز بنویسم ...
این روزا همیشه دلتنگم... دلم یه دشت بی انتها 
میخواد ...یه درخت مجنون ... یه رودخونه ...
یه آسمون نیمه ابری... یه عالمه عاشقی ... تنهاي تنها ...
بشینیم باهم چایی بخوریم... درد دل کنییم ...
به تماشای رقص پرستوهاي مهاجر بشینیم...
عشق کنیم باهم ...
من و تو یار دیرینه هم هستیم پاییز ...
خیلی وق

ادامه مطلب  

نیمه شب...  

 ساعت2:24 نیمه شب ... خوابم نمیاد... شدید
سرما خوردم ...دارو هم نمی تونم بخورم ...
زمستان هم در حال گذر هست ...هیچی از روزامون
نفهمیدیدم... امیدوارم سال هاي بعدی بتونم باز بنویسم ...
این روزا همیشه دلتنگم... دلم یه دشت بی انتها 
میخواد ...یه درخت مجنون ... یه رودخونه ...
یه آسمون نیمه ابری... یه عالمه عاشقی ... تنهاي تنها ...
بشینیم باهم چایی بخوریم... درد دل کنییم ...
به تماشای رقص پرستوهاي مهاجر بشینیم...
عشق کنیم باهم ...
من و تو یار دیرینه هم هستیم پاییز ...
خیلی وق

ادامه مطلب  

 

شعری زیبا از *فریدون مشیری* :
دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک خلوت و تنهايی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟
پیرفرزانه من بانگ برآورد
که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن آنجا پر از مهر و صفاستگفتمش در پاسخ :دو

ادامه مطلب  

 

روزایی که خوشحالم حس میکنم ادم هاي بهتری درونم هست که باید انها را نشون دیگران بدم.. حس میکنم خندهاي بیشتری درونم ریشه کرده.. حس میکنم شادی هاي بیشتری در درونم وجود داره.. حس میکنم خدای درونم طبیعت زیبایی درونم خلق کرده مثل رودها, کوها,دشت هاي سرسبز ی که پراز گل هاي رنگی رنگی.. وقتی شادم این تویی که رو طبیعت زیبای درونم قدم میزنی تویی که تو وجودم احساست میکنم همه جا تویی که درمن تنیده شدی مثل یک درخت ریشه هات در درونم تنیده شده. 

ادامه مطلب  

زمستان۹۵  

خبر رسید که پاییز رو به پایان استچه دلخوشید؟ که این اول زمستان است!
تو اِی خزان‌زده جنگل! مخوان سرودِ سرورصبور باش که فصلِ درخت‌سوزان است
«نبود و نیست مرا همدمی، که این جنگلنه جنگل است ؛ که انبوهِ تک درختان است»
چه گریه‌ها که نکردند ابرها تا صبحبه پشت‌گرمیِ این غم که ماه، پنهان است
هوای هیچ دلی ، پرس و جوی دریا نیستمدار پرسه‌ی این جوی‌ها ، خیابان است
 
پی نوشت: مدتی نخواهم نوشت، همین.
 
 

ادامه مطلب  

زمستان۹۵  

خبر رسید که پاییز رو به پایان استچه دلخوشید؟ که این اول زمستان است!
تو اِی خزان‌زده جنگل! مخوان سرودِ سرورصبور باش که فصلِ درخت‌سوزان است
«نبود و نیست مرا همدمی، که این جنگلنه جنگل است ؛ که انبوهِ تک درختان است»
چه گریه‌ها که نکردند ابرها تا صبحبه پشت‌گرمیِ این غم که ماه، پنهان است
هوای هیچ دلی ، پرس و جوی دریا نیستمدار پرسه‌ی این جوی‌ها ، خیابان است
 
پی نوشت: مدتی نخواهم نوشت، همین.
 
 

ادامه مطلب  

گوزن مغرور  

گوزنی بر لب چشمه ای رفت تا آب بنوشد. عکس خود را در آب دید پا هايش در
نظرش باریک و اندکی کوتاه جلوه کرد.اما شاخ هاي بلند و قشنگش را که دید
شادمان و مغرور شد. در همین حین چند شکارچی قصد او کردند. گوزن به سوی
مرغزار گریخت و چون چالاک میدوید صیادان به او نرسیدند اما وقتی به جنگل رسید
شاخ هايش به شاخه درخت گیر کرد و نمیتوانست به تندی بگریزد.صیادان که
همچنان به دنبالش بودند سر رسیدند و او را گرفتند. گوزن چون گرفتار شد با خود
گفت: دریغ پا هايم که از ان

ادامه مطلب  

 

برای یکی شان کتاب و برای دیگری یک لیوان خریدم. باکلی صرف وقت و انرژی و دقت. ازآنجایی هم که پول کافی نداشتم باید بیشتر میگشتم تا هدیه ی مناسبی پیدا کنم. دیروز اما تمام شوقم یکباره پرید. با حرفی که از یکی  شان شنیدم:« زیاد گل گلی اش نکنی» . مثل کودکی که از نشان دادن کاردستي اش سرخورده شده.
اما با خودم میگویم ایرادی ندار د. (تنها دلگرمی ای که میتوانم به خودم بدهم)
دوست عزیزم «میم » مرا ببخش که آنقدرها شجاع نیستم تا بگویم تمام آنچه که شنیدی دروغ  مسخر

ادامه مطلب  

سهراب سپهری  

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کردرهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشیدوبه انگشت نشان داد سپیداری و گفتنرسیده به درختکوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر استودر آن عشق به اندازه ی پرهاي صداقت ابی استمی روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می اردپس به سمت گل تنهايی می پیچیدو قدم مانده به گلپای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانیوترا ترسی شفاف فرا می گیرددر صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنویکودکی می بین

ادامه مطلب  

سهراب سپهری  

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کردرهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشیدوبه انگشت نشان داد سپیداری و گفتنرسیده به درختکوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر استودر آن عشق به اندازه ی پرهاي صداقت ابی استمی روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می اردپس به سمت گل تنهايی می پیچیدو قدم مانده به گلپای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانیوترا ترسی شفاف فرا می گیرددر صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنویکودکی می بین

ادامه مطلب  

امپراطور سند  

امپراطور سند یک نیرو توانمند ومرزهاي سند در. غرب با کرمان بود ظبق گفته کوفی در دوران ساسانی در مدت امپراطوری هرمز فرمانروای سند رای سهرس تا کرمان پیشرفت و مرزهاي سند وامپراطوری ساسانی با کاشتن درخت خرما نزدیک رودخانه ای به احتمال نزدیک فهرج در بلوچستان ایران علامت گذاری ک د عربها از سیستان وارد مکران شدند والی مکرانداز شاه سند کمک خواست او یک ارتش فرستاد ارتش سند و مکران شکست خورد و والی مکران راسیل کشته شد اعراب دز مدت خیلی طولانی توانستن

ادامه مطلب  

امپراطور سند  

امپراطور سند یک نیرو توانمند ومرزهاي سند در. غرب با کرمان بود ظبق گفته کوفی در دوران ساسانی در مدت امپراطوری هرمز فرمانروای سند رای سهرس تا کرمان پیشرفت و مرزهاي سند وامپراطوری ساسانی با کاشتن درخت خرما نزدیک رودخانه ای به احتمال نزدیک فهرج در بلوچستان ایران علامت گذاری ک د عربها از سیستان وارد مکران شدند والی مکرانداز شاه سند کمک خواست او یک ارتش فرستاد ارتش سند و مکران شکست خورد و والی مکران راسیل کشته شد اعراب دز مدت خیلی طولانی توانستن

ادامه مطلب  

یاد تو همیشه اینجاس،  

چی‌ می‌شد اگه آدما به جای راه رفتن، پرواز می‌کردن؟ یا اصلا آبزی بودن و محل رفت و آمدشون، دریا واقیانوس بود. شاید اینجوری مجبور نبودن با هر قدمی که بر‌می‌دارن، یاد خاطرات لعنتی‌شون بیفتن. اونوقت سنگ‌فرش هیچ کوچه‌ای، درخت هیچ خیابونی، غروب هیچ جاده‌ای، آدما رو از پا در نمی‌آورد. بنظرم کوچه، خیابون، جاده، اینا بدترین دستاوردهاي بشر هستن.
این حافظه‌ی بلند مدت، انقدر سادیسم داره که اگه بعد از صدسال از یه خیابون بگذری، قدم به قدم خاطرات ک

ادامه مطلب  

یاد تو همیشه اینجاس،  

چی‌ می‌شد اگه آدما به جای راه رفتن، پرواز می‌کردن؟ یا اصلا آبزی بودن و محل رفت و آمدشون، دریا واقیانوس بود. شاید اینجوری مجبور نبودن با هر قدمی که بر‌می‌دارن، یاد خاطرات لعنتی‌شون بیفتن. اونوقت سنگ‌فرش هیچ کوچه‌ای، درخت هیچ خیابونی، غروب هیچ جاده‌ای، آدما رو از پا در نمی‌آورد. بنظرم کوچه، خیابون، جاده، اینا بدترین دستاوردهاي بشر هستن.
این حافظه‌ی بلند مدت، انقدر سادیسم داره که اگه بعد از صدسال از یه خیابون بگذری، قدم به قدم خاطرات ک

ادامه مطلب  

روشنی من گل آب/سهراب سپهری  

ابری نیستبادی نیستمی نشینم لب حوضگردش ماهی ها روشنی من گل آبپاکی خوشه زیستمادرمریحان می چیندنان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هايی تررستگاری نزدیک لای گلهاي حیاطنور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزدنردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آردپشت لبخندی پنهان هر چیزروزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداستچیزهايی هستکه نمی دانممی دانم سبزه ای را بکنم خواهم مردمی روم بالا تا اوج من پر از بال و پرمراه می بینم در ظلمت من پر از فانوسممن

ادامه مطلب  

ششم اسفند ، سالروز ولادت امیر هوشنگ ابتهاج گرامی باد  

 
✨امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت)، متخلص به «ه‍. ا. سایه»، شاعر ایرانی است.
 
 
✨او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهاي او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [

ادامه مطلب  

ششم اسفند ، سالروز ولادت امیر هوشنگ ابتهاج گرامی باد  

 
✨امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت)، متخلص به «ه‍. ا. سایه»، شاعر ایرانی است.
 
 
✨او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهاي او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [

ادامه مطلب  

بابا لنگ دراز  

گاهی احساس می کنم چه قدر ضعیفم یا شاید احساس می کنم که چه قدر دنیا برای ساز مخالف زدن با من قویه .یعنی اگه هر کاری بکنم که باور کنم باید روز تولدم بهترین روز زندگیم باشه سرنوشت بهم می گه اخه بزغاله تو کی باشی که بخای برای کاعنات تعیین تکلیف کنی ؟؟تو که اگه همین الانم نفست قطع شه و بمیری هیچ اتفاقی نمی افته فردا خورشید دوباره در میاد .مردم از خواب بیدارمیشن .ساختمان ها ساخته می شن ..جراحی ها انجام می شن ..درخت ها گل میدن ..آخه نبود تو به کجای دنیا بر

ادامه مطلب  

تاریخ انقضای آدمها  

دوست داشتن تاریخ انقضا ندارد تمام نمی شود
همانطور که بود می ماندطوفان ها می آیند و می روند و معلوم نیست این باد از کجا می آید و به کجا می رود.هزار برگ می ریزند و سالها از پی یکدیگر میآیند
اما
عشق درختی است که ریشه دارد...بهار و پاییز را می بیند و برگ می آورد و برگهايش می ریزند و باز همانجا ایستاده، محکم و پابرجا
دوست داشتن حقیقی اینگونه استدرخت در پاییز غمگین و در زمستان صبور 
ریشه دارد،اینطور نیست نباشی دوست داشتنت هم نباشد...

ادامه مطلب  

تاریخ انقضای آدمها  

دوست داشتن تاریخ انقضا ندارد تمام نمی شود
همانطور که بود می ماندطوفان ها می آیند و می روند و معلوم نیست این باد از کجا می آید و به کجا می رود.هزار برگ می ریزند و سالها از پی یکدیگر میآیند
اما
عشق درختی است که ریشه دارد...بهار و پاییز را می بیند و برگ می آورد و برگهايش می ریزند و باز همانجا ایستاده، محکم و پابرجا
دوست داشتن حقیقی اینگونه استدرخت در پاییز غمگین و در زمستان صبور 
ریشه دارد،اینطور نیست نباشی دوست داشتنت هم نباشد...

ادامه مطلب  

یکشنبه است و حال ما خوب است  

تو را از میان میلیاردها آدمی که در زمین زندگی می کنند پیدا کردم.تو را در قاره ای کهن،در سرزمین خودم پیدا کردم.تو را در همسایگی درخت هاي گردو،در امرداد داغ تابستان پیدا کردم.در ایستگاه اتوبوس هاي تجریش،وقتی از بساط گاری دوره گرد برای خودت یک فال گردو خریدی،تنهايی همه اش را بی نمک خوردی و تازه در دانه ی آخر گردو فهمیدی که نمک هم برای زندگی لازم است.مادربزرگ به دختر بچه ها میگفت با نمک و به پسر بچه ها میگفت شیرین! احتمالا شیرین عقل هم از همانجا آ

ادامه مطلب  

داستانک های من  

 
سرما بدنش را در بر گرفته بود.
اشک در چشم هايش حلقه بسته اما تکان نمی خورد.
روزها همان جا خانه کرده بود. نمی دانست از سرمای زندگی است که اشک هم خانه چشم هايش شده یا نه!
به آن فکر نکرد و دست کشید بر شانه درخت!
درخت سرفه ای کرد و گفت:
تو هم از سرما ناراحتی؟ بگیر بخواب! از رو می رود!
خمیازه ای کشید و بلندترین شاخه اش را خم و راست کرد:
یه گوشه بگیر بخواب!
این، آخرین جمله ای بود که از درخت شنید!
پر هاي سیاهش را کشید روی صورتش!
درخت تبریزی خواب خواب بود، که ص

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1