تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


371  

می توانم اگر نبودی 
تنها قدم بزنم ،می توانم بنشینم پشت پنجره ساعت ها بیرون را تماشا کنم ومنتظر تو نباشم...می توانم رمان های عاشقانه بخوانم و منتظر بمانم عشاق صادقانه بهم برسند...می توانم تلفنی به مادر بزنمبعد از صدای بـوق آزادنفسم بگیرداما نمیرم...حالم اما،،اصلا خوب نیست...
 
از : امیرمحمد مصطفی زاده

ادامه مطلب  

 

من عاشق این *دخترونگی *کردنامم.... عاشق این دنیای *صورتیم*... عاشق دغدغه های *دخترونم*... ست کردن تاپ و دامنام... گشتن تو صد تا مغازه و خرید کردن از همون اولی.. جیغ های از ته دل تو ترن شهربازی.... چیدن لاک های رنگووارنگم،به هم ریختنشون،چیدنشون و باز دوباره.... دور همی هام با دخترای فامیل،پچ پچ های در گوشیمونو یهو بلند بلند خندیدنامون... حرفای *دخترونه* و فحشای پاستوریزه نثار بچه ها و رفقا ... کلکسیون ساختن از رژ لبای رنگارنگم .... سر گذاشتن رو شونه دوستمو ها

ادامه مطلب  

 

من و ملیحه رفیق فابریک بودیم. من همه خفت و خلافی که کرده بودم به ملیحه گفته بودم. ملیحه اما هیچ وقت هیچ خلافی نکرده بود. پاک و معصوم بود. تنها خلافش این بود که یک دفعه با رسول رفته بود خونه خالی. من رسول را تنها از زبان ملیحه می‌شناختم. یک جوان بیکار و دیپلم ردی که تکواندو کار می‌کرد و پدر و مادرش مستخدم یک مدرسه بودند و توی خاش سرباز بود. رسول اما مرا خوب می‌شناخت. مرا که نه وبلاگ "مرجانووو و تاکهای وحشی" را. بعد هم طبق یکسری فعل و انفعالات روحی و

ادامه مطلب  

 

یک کویرِ نمکی هم سیرجان هست که برایم چیزی کم از بغل رسول ندارد. به همان اندازه در من شور داستان بر می‌انگیزد. ماه که کامل باشد کفه خیرآباد باشم یک رمان می‌زنم زیر بغلم وقت غروب مهتاب، برمی‌گردم. رسول یک‌بار همراه من آمد، کفه نمک. پاییز بود و جادوی شگفت‌انگیزی زمین و آسمان را در بر گرفته بود. گفت: عجب جایی! محشره! گفتم: آره بی‌نظیره... کلی داستان میشه از توی بغلش بیرون کشید... چشمهایش را ریز و درشت کرد تا بتواند فاصله‌مان را تا انتهای دیدش تخمی

ادامه مطلب  

824)آبان نودو پنج  

آبان ماه امسال اینگونه گذشت :
طبق نقشه اواسط مهر ماه قرار بود 
وقتی آخر برج ؛مامان بابا حقوق گرفتند 
دست به کار شویم؛جهت 
تعمیرات اتاق من 
که عبارت بود نداز سیم کشی 
رنگ کردن سقف 
کاغذ دیواری دیوارها 
و پرده برای پنجره
سپس رنگ کردن کمدو میزو خرید برچسب برای آنها .
تا کارها به انجام برسد دلخوری ها شد 
قهرها شد 
آشتی ها 
شد 
بعدش چند روزی طول کشید تا خورده کارها هم تمام شود ؛
ودر پس آن یک سری کارهای بانکی 
چند روزه به دلایلی؛
هنوز کارهای بانکی ا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1